آخرین کلمات…

سپتامبر 26, 2007 at 7:54 ب.ظ | In گاه و بی گاه |

آخرين کلمات يک الکتريسين: خوب حالا روشنش کن …
آخرين کلمات يک انسان عصر حجر: فکر ميکنی توی اين غار چيه؟
آخرين کلمات يک بندباز: نميدونم چرا چشمام سياهی ميره …
آخرين کلمات يک بيمار: مطمئنيد که اين آمپول بيخطره؟
آخرين کلمات يک پزشک: راستش تشخيص اوليهام صحيح نبود . بيماريتون لاعلاجه …
آخرين کلمات يک پليس: شيش بار شليک کرده، ديگه گلوله نداره …
آخرين کلمات يک پيشخدمت رستوران: باب ميلتون بود؟
آخرين کلمات يک جلاد: ای بابا، باز تيغهء گيوتين گير کرد…
آخرين کلمات يک جهانگرد در آمازون : اين نوع مار رو ميشناسم، سمی نيست …
آخرين کلمات يک چترباز: پس چترم کو؟
آخرين کلمات يک خبرنگار: بله، سيل داره به طرفمون مياد …
آخرين کلمات يک خلبان: ببينم چرخها باز شدند يا نه؟
آخرين کلمات يک خونآشام: نه بابا خورشيد يه ساعت ديگه طلوع ميکنه !
آخرين کلمات يک داور فوتبال: نخير آفسايد نبود !
آخرين کلمات يک دربان: مگه از روی نعش من رد بشی…
آخرين کلمات يک دوچرخهسوار: نخير تقدم با منه !
آخرين کلمات يک ديوانه: من يه پرندهام !
آخرين کلمات يک سرنشين اتوموبيل: برو سمت راست راه بازه …
آخرين کلمات يک شکارچی: مامانت کجاست کوچولو؟ .
آخرين کلمات يک غواص: نه اين طرفها کوسه وجود نداره …
آخرين کلمات يک فضانورد: برای يک ربع ديگه هوا دارم…
آخرين کلمات يک قصاب: اون چاقو بزرگه رو بنداز ببينم …
آخرين کلمات يک قهرمان: کمک نميخوام، همهاش سه نفرند …
آخرين کلمات يک کارآگاه خصوصی: قضيه روشنه، قاتل شما هستيد !
آخرين کلمات يک کامپيوتر: هاردديسک پاک شده است …
آخرين کلمات يک کوهنورد: سر طناب رو محکم بگيری ها …
آخرين کلمات يک گروگان: من که ميدونم تو عرضهء شليک کردن نداری …
آخرين کلمات يک گيتاريست: يه خرده ولوم بده …
آخرين کلمات يک مادر : بالأخره سیدیهات رو مرتب کردم …
آخرين کلمات يک متخصص آزمايشگاه: اين آزمايش کاملاً بيخطره …
آخرين کلمات يک متخصص خنثی کردن بمب: اين سيم آخری رو که قطع کنم تمومه …
آخرين کلمات يک متخصص کامپيوتر: معلومه که ازش بکآپ گرفتم !
آخرين کلمات يک معلم رانندگی: نگه دار! چراغ قرمزه !
آخرين کلمات يک ملوان: من چه ميدونستم که بايد شنا بلد باشم؟
آخرين کلمات يک ملوان زيردريايی : من عادت ندارم با پنجرهء بسته بخوابم …
آخرين کلمات يک نارنجکانداز: گفتی تا چند بشمرم؟

پ.ن: (لطفا گوسفند نباشید) به خاطر بسپار:ما،تار و پود بدبختي را خود مي بافيم و نام آن را مي‌گذاريم:سرنوشت!!
پ.ن: داداش کوچیکم(صدرا-2ساله از تهران!!) دوتا شکلات داشت یکی تو دستش یکی تو دهنش، بهش گفتم به من شکلات میدی؟ بعد شکلاتی که توی دهنش بود رو داد به من و اونی که تو دستش بود رو خودش خورد!!

2 دیدگاه »

RSS برای دیدگاه‌های‌ این نوشته. آدرس دنبالک

  1. خواب مگه کار بدی کرد
    مگه تو داشتی بهش میدادی حسود مگه پول نداری برو یکی بخر اگه پول نداری چرا سایت میزنی
    مگه بیکاری
    ببخشید تمام.
    صبحونه

    دیدگاه با soboone — سپتامبر 29, 2007 #

  2. محمد جان سلام
    از این پستت خیییییییلی حال کردم. دمت گرم !! هم خودت هم داداشت که خدا حفظش کنه. از کاری که کرد خیلی خوشم اومد :دی

    دیدگاه با mehdi — اکتبر 2, 2007 #

دیدگاه‌تان را بنویسید:

XHTML: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.